X
تبلیغات
آرشیو آذرماه 91 - سجاده ای پر از یاس آرشیو آذرماه 91 - سجاده ای پر از یاس
سفارش تبلیغ
صبا
امروز : یکشنبه 97 تیر 3 ، 8:49 عصر
محبوب ترینِ مؤمنان نزد خداوند متعال، کسی است که در راه فرمانبری خدا بکوشد، خیرخواه امّت پیامبرش باشد، در عیب هایش بیندیشد و آگاه گردد، خِرد ورزد و عمل کند . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
بدن حضرت رقیه

بى بى رقیه به من فرمود: دختر به بابات سیدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است
مرحوم شیخ احمد کافى این شهید گمنام و سرباز واقعى امام زمان و عاشق ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف و واعظ شهیر و شهید در راه دین رضوان اللّه تعالى علیه فرمود: مرحوم سید هاشم  *رضوان اللّه تعالى علیه یکى از علماء بزرگ شیعه شام بود که سه دخترداشته ، مى گوید یکى از* دخترهایم خواب رفت یک شب بیدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقیه را خواب دیدم . بى بى به من فرمود: دختر به بابات سیدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمیر کنید. بابا اعتنائى نکرد، مگر مى شود با یک خواب دست به قبر دختر امام حسین ع زد. 
فردا شب دختر و سطى همین خواب را دید: باز بابا اعتنایى نکرد. شب سوم دختر کوچولوى سید این خواب را دید شب چهارم خود سید هاشم مى گوید خوابیده بودم یک وقت دیدم یک دختر کوچولو دارد مى آید این دختر از نظر سِنّى کوچک است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آید رسید جلوى من به من فرمود سید هاشم مگر بچه هایت به تو نگفتند که من ناراحتم قبر مرا تعمیر کن ؟
 
 
  گفت : من با وحشت از خواب پریدم رفتم والى شام را دیدم جریان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحمید، سلطان جواب نوشت براى والى که ما جراءت نمى کنیم اجازه نبش قبر بدهیم به همین آقاى سید هاشم بگوئید خودش اگر جراءت مى کند قبر را نبش کند و بشکافد پائین برود قبر را تعمیر کند مادست نمى زنیم سید هاشم چند تا از علماى شیعه را دید، اینها حرم را قُرُقْ کردند، ضریح را کنار گذاشتند کلنگ به قبرزدند، مقدار کمى که قبر را کندند آثار رطوبت پیدا شد، پائین تر رفتند، دیدند آب آمده در قبر بدن بى بى در کفن لاى آب افتاده ، سید هاشم رفت پائین دستهایش را برد زیر بدن این سه ساله ، بدن را با کفن از توى آبها آورد بیرون ، روى زانویش ‍ گذاشت ، آب قبر را کشیدند، نزدیک ظهر شد، بدن را گذاشتند در یک پارچه سفید نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش ، تا غروب اینها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمیر کردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى کردند، و گِل درست مى کردند و قبر را مى ساختند، جلوگیرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، یک تکه پارچه دیگر سیدهاشم از خودش آورد، روى کفن انداخت ، بدن را برداشت ، در قبر گذارد. علماى شیعه مى گویند در این چند روز همه گریه مى کردند سید هاشم هم همینطور، اما روز سوم وقتى سید هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بیرون دیگر داد مى زد گفتم سید هاشم چى شده چرا فریاد مى زنى ؟ گفت به خدا دیدم آنچه شنیده بودم ، این کلمه را بگویم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا دیدم آنچه شنیده بودم . گفتیم سید هاشم چه دیدى ؟ گفت به خدا وقتى این بدن را بردم در قبر دستم را از زیر بدن بیرون کشیدم یک مقدار گوشه کفن عقب رفت دیدم هنوز بدنش ‍ کبود و سیاه است ، هنوز جاى آن تازیانه ها روى بدن این سه ساله باقى است
پاورقی
نغمه هائى از بلبل بوستان حضرت مهدى عج ، ج 1، ص 29





کلمات کلیدی :
آب.....را..... گل نکنید!!!!!!!!

آب را گل نکنید
شاید از دور علمدار حسین،
مشک طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،‌
می رسد تا که از این آب روان،
پر کند مشک تهی،
ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر بی شیر رباب،
نفسش تازه شود و بخوابد آرام
آب را گل نکنید
که عزیزان حسین،
همگی خیره به راهند که ساقی آید،
و به انگشت کرم،‌
گره کور عطش بگشاید
آب را گل نکنید
که در این نزدیکی،‌
عابدی تشنه لب و بیمار است،
در تب و گریه اسیر
آب را گل نکنید
که بود مهریه مادرشان،
نه همین آب که هر جای دگر،
رود و نهری جاریست،
مهر زهرای بتول است،
از این است که من میگویم،‌
آب را گل نکنید،
آب را گل نکنید

قیـــامـــت بی حسین غوغا نــدارد                             شفاعت بی حسین معنا ندارد
 
حسینی باش که در محشر نگویند                             چـرا پـرونده ات امضا نــدارد
               
 
واقعا جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه نمی شود قضایای کربلا را فهمید . باید با چشم
 
عاشقانه نگاه کرد تا فهمید حسین بن علی در این تقریبا یک شب و نصف روز ، یا حدود یک
 
شبانه روز از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا چه کرده وچه عظمتی آفریده است . لذاست که در
 
دنیا باقی مانده است وتا ابد هم باقی خواهد ماند . خیلی تلاش کردند که حادثه عاشورا را به
 
فراموشی بسپارند اما نتوانستند.
                                                                                                                                             مقام معظم رهبری

پ.ن:ده حرامزاده از قبیله بنی هوازن نزد عبیدالله رفتند و گفتند پاداش میخواهیم؛ گفت برای چه؟ گفتند "نحن رضضنا الصدر بالظهر..." یعنی سینه را به کمر دوختیم...





کلمات کلیدی :
روز مبادا......

روز مبادا !

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
  با بغض می خورم
عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

    (قیصرامین پور)





کلمات کلیدی :
من بی کس و کار نیستم



از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند
خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه ... موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست و چندسال انتظار،
پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.

برخلاف تمام موارد قبلی ،آن طرف خط،خانم فقط یک جمله گفت :

حالا نه.می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید.؟

آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد.قبول کرد.
گذشت .

روز موعود رسید.به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده . وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قراراست چه اتفاقی بیافتد.

مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد .

تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تاخیر انداخت.

عروس گفت: تابوت را به داخل اتاق بیاورید . خواست که اتاق را خالی کنند.فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.
همه رفتند.گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد. گفت : استخوان دست پدرم را به من نشان بده.نشان داد.

استخوان را درست گرفت و روی سرش گذاشت و روبه داماد با حالت ضجه گفت:
ببین! ببین این مرد که می بینی پدر من است.نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش .

ببین این دستِ پدر من است که روی سرم هست.نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.

من پدر دارم.این مرد پدر من است.نکند بخواهی به خاطر یتیمی ام با من ناسازگا رباشی و تندی کنی..این مرد پدرمن است.من بی کس و کار نیستم.

ببین ...





کلمات کلیدی :
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوی دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود
 
فرصت نداشت جامة نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود
 
گویی به پیشواز نزول فرشته‌ها
صحرا پر از ستارة دنباله‌دار بود
 
می‌سوخت در کویر، عطشناک و روزه‌دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود
 
نخلی که از میان هزاران هزار فصل 
شیواترین مقدمة نوبهار بود
 
شن بود و باد، نخلِ شقایق‌تبار عشق
تندیسِ واژگون شده‌ای در غبار بود
 
می‌آمد از غبار، غم‌آلود و شرمسار
آشفته یال، و شیهه‌زن و بی‌قرار بود
 
بیرون دویده دختر زهرا ز خمیه‌ها
برگشته بود اسب، ولی بی‌سوار بود
 
سعید بیابانکی




کلمات کلیدی :
روایت دردهای زینب (س) - شام عاشورا


در شب عاشورا، تنها در خیمه نشسته و شمشیرش را اصلاح و بر خود مرثیه می‌خواند و به زمانه خطاب می‌نماید و اشعاری می‌سراید که مضمونش این است: «ای زمانه! اف بر تو باد! چه قدر مردمان صالح و متقی و دوستان باوفا را به کشتن دادی، و به دل از ایشان قناعت ننمودی! عاقبت امور به سوی خداوند خواهد بود، و هرچه صاحب نفسی به راه من خواهد رفت؛ یعنی راه موت»

حضرت سجاد می‌فرماید: «پدرم، این اشعار را چند مرتبه تکرار کرد و وقتی مقصودش را دانستم، گریه گلویم را گرفت، ولی خود را نگه داشتم، و دانستم که بلانازل خواهد شد. اما عمه‌ام زینب چون این ابیات را شنید، طاقت نیاورد و بی‌اختیار برجست، و سر و پا برهنه نزد برادر آمد، و صدا زد: «ای کاش مرده بودم برادر! امروز پدر و مادر مردند، ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان!»
حضرت نظری به او نمود و فرمود: «ای خواهر! تحمل تو را شیطان نبرد.» و اشک از چشمش سرازیر شد. زینب از شدت غصّه، بیهوش گردید. حضرت برخاست و آب به صورت خواهرش ریخت و او را به هوش آورد و فرمود: «ای خواهر! از خدا بترس و صبر را پیشه گیر. بدان که تمام اهل زمین خواهند مرد واهل آسمان ها باقی نخواهند ماند، به جز خدا ، که تمام موجودات را به قدرت خود خلق نموده است. پدر و مادرم و برادرم، بهترین اهل زمین بودند، بلکه پیغمبر خدا (ص) از دنیا رفت و هر مسلمی را به او تأسی است. ای خواهر! تو را به خدا قسم می‌دهم که جامة خود را پاره منمایی و صورت مخراشی و واویلا مگویی.» پس او را آورد و به نزد خود نشانید.

شام عشق

عقیلة بنی هاشم می‌فرماید: «در شب عاشورا، دیدم برادرم از خیمه بیرون آمده وخارهای بیابان را با غلاف شمشیر از جای می‌کند. جلو رفتم و سؤال کردم: چرا چنین می‌کنی؟ فرمود: می‌دانم فردا اطفال من باید روی این خارها با پای برهنه، راه بروند.» :"( :"( :"(
روایت دردهای زینب (س) - شام عاشورادر شب عاشورا، تنها در خیمه نشسته و شمشیرش را اصلاح و بر خود مرثیه می‌خواند و به زمانه خطاب می‌نماید و اشعاری می‌سراید که مضمونش این است: «ای زمانه! اف بر تو باد! چه قدر مردمان صالح و متقی و دوستان باوفا را به کشتن دادی، و به دل از ایشان قناعت ننمودی! عاقبت امور به سوی خداوند خواهد بود، و هرچه صاحب نفسی به راه من خواهد رفت؛ یعنی راه موت»حضرت سجاد می‌فرماید: «پدرم، این اشعار را چند مرتبه تکرار کرد و وقتی مقصودش را دانستم، گریه گلویم را گرفت، ولی خود را نگه داشتم، و دانستم که بلانازل خواهد شد. اما عمه‌ام زینب چون این ابیات را شنید، طاقت نیاورد و بی‌اختیار برجست، و سر و پا برهنه نزد برادر آمد، و صدا زد: «ای کاش مرده بودم برادر! امروز پدر و مادر مردند، ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان!»حضرت نظری به او نمود و فرمود: «ای خواهر! تحمل تو را شیطان نبرد.» و اشک از چشمش سرازیر شد. زینب از شدت غصّه، بیهوش گردید. حضرت برخاست و آب به صورت خواهرش ریخت و او را به هوش آورد و فرمود: «ای خواهر! از خدا بترس و صبر را پیشه گیر. بدان که تمام اهل زمین خواهند مرد واهل آسمان ها باقی نخواهند ماند، به جز خدا ، که تمام موجودات را به قدرت خود خلق نموده است. پدر و مادرم و برادرم، بهترین اهل زمین بودند، بلکه پیغمبر خدا (ص) از دنیا رفت و هر مسلمی را به او تأسی است. ای خواهر! تو را به خدا قسم می‌دهم که جامة خود را پاره منمایی و صورت مخراشی و واویلا مگویی.» پس او را آورد و به نزد خود نشانید.شام عشقعقیلة بنی هاشم می‌فرماید: «در شب عاشورا، دیدم برادرم از خیمه بیرون آمده وخارهای بیابان را با غلاف شمشیر از جای می‌کند. جلو رفتم و سؤال کردم: چرا چنین می‌کنی؟ فرمود: می‌دانم فردا اطفال من باید روی این خارها با پای برهنه، راه بروند.»  :




کلمات کلیدی :
راه دراز شام و تماشای روی تو وای از دل رقیه به ره پیر میشود

دارد زمان آمدنت دیر میشود
دارد سکوت دشت نفسگیر میشود

سقا رجز بخوان که نلرزد دل حرم
دارد صدای هلهله تکثیر میشود

یک سو فتاد مشک و به یک سو دو دست تو 
دارد وفا به مهلکه تعبیر میشود

برخیز عمو اگر تو نباشی کنار ما
هر ناکسی به غارتمان شیر میشود

گویا نصیب قافله دیگر اسارت است
ورنه نگاه عمه چه تعبیر میشود؟

بعد از تو زندگی همه اندوه و حسرت است
بی تو صدای آب چه دلگیر میشود

بابا شکسته شد کمرش پیش پیکرت
روزش بدون روی تو شبگیر میشود

میدانم از چه بود که نیزه نشین شدی
با رسم کوفیان ز تو تقدیر میشود

راه دراز شام و تماشای روی تو
وای از دل رقیه به ره پیر میشود
(محمد رضا سرشار)




کلمات کلیدی :
   1   2      >