X
تبلیغات
آرشیو اسفند ماه 86 - سجاده ای پر از یاس آرشیو اسفند ماه 86 - سجاده ای پر از یاس
سفارش تبلیغ
صبا
امروز : چهارشنبه 97 آبان 23 ، 4:25 صبح
دوستی احمق، چونان درخت آتش است که [خودرا می سوزاند و] پاره ای از آن، پاره دیگری را می خورد . [امام علی علیه السلام]
یا مقلب القلوب و الابصار

 

تولد ختمی مرتبت محمد مصطفی ص و امام جعفر   و فرا رسیدن عیدنورو را به عموم مسلمانان بخصوص شیعیان

و خواهران و برادران ایرانی تبریک و تهیت عرض می نمایم

در این شور انگیز لحظات تحویل سال برای ظهور مولایمان حضرت بقیه الله عج دست دعا برداریم

و همچینی برای شفای دردهای ظاهر و باطن یکدیگر و موفقیت همه مسلمانان در هر کجای این کره خاکی و همینطور برای بر افراشته شدن پرچم اسلام در فراز بلند ترین قله ها و همینطور برای سلامت و موفقیت رهبر فرزانه سید علی حسینی خامنه ای

و متعالی تر شدن ارواح امام  راحل و شهدا وطلب  رحمت از خداوند برای اموات مسلمین

ومومنین دست دعا برداریم .

ایام به کام و نوروزتان پیروز

 سال نو را به همه شما دوستان تبریک عرض می کنم    سادات علوی
1- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/58)
2- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /79)
3- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/109)
4- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/120)
5- سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/130)
6- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/73)
7- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/5)
و همچنین
هفت
هفت سین قران  هدیه سادات علوی به شما





کلمات کلیدی :
شهادت روح بلند صبر

دوباره از مدینه خبری نا به هنگام میرسد و اندوه و سکوت عمیق گوشه گوشه عالم را فرا گرفته است.
بازهم گرد بر صورت تفدیده تاریخ نشست.و باد غربت در فضای کوچه های گلین و خانه های محزون به خزان گل فاطمه وزیدن گرفته است. و مصیبت فرزند شکیبا و صبورفاطمه را به گوش همه عالم میرساند.مردی از تبار نور و ایثار و سیدی از جوانان اهل بهشت ،نیکو خصالی در خلق محمدی،و سینه سوز از درد غربت و تنهایی حتی در خانه خود،و راد مردی که وفا و مهربانی اش به سان مادرش زهرا س بود.و باز بر قله در حجر ما روح بلند جاودانه صبرو استقامت پر زنان عروج می کند و معراجی رابه رنگ سرخ بر صورت تاریخ رسم می کند

 


امام حسن (ع) فرزند امیر مؤمنان علی بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان، فاطمه زهرا (س)، دختر پیامبر خدا (ص) است. امام حسن (ع) در شب نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدینه تولد یافت. وی نخستین پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنایت کرد.
پیامبر اکرم (ص) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصی داشت و بارها می فرمود که حسن و حسین فرزندان من هستند. امام حسن (ع) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهری را نیزبدست گرفت و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت. در این مدت، معاویه که دشمن سرسخت علی (ع) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت) جنگیده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد.

کمالات انسانی
امام حسن (ع) در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی آنان را بر دوش خود سوار می کرد و می بوسید و می بویید.
از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع) می فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند ).
از خدا طلب بهشت می کرد و به او از آتش جهنم پناه می برد. چون وضو می ساخت و به نماز می ایستاد، بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت. در روایات است که امام حسن (ع) در زمان خودش عابد ترین و بی اعتنا ترین مردم به زیور دنیا بود. در سرشت و طینت امام حسن (ع) برترین نشانه های انسانیت وجود داشت.

بیعت مردم با حسن بن علی (ع)
هنگامی که حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع) در مسجد کوفه پیش آمد و مولی (ع) بیمار شد به امام حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند و در آخرین لحظات زندگی، او را به این سخنان وصی خود قرار داد: "پسرم! پس از من، تو صاحب مقام و صاحب خون منی". و حسین و محمد و دیگر فرزندانش و رؤسای شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس فرمود: "پسرم! رسول خدا دستور داده است که تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت، آنها را به برادرت حسین بدهی". امام حسن (ع) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش، علی علیه السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص) چنین گفت: "همانا دراین شب چنان کسی وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان به او نخواهند رسید."
مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز وفات پدرش، یعنی روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود. پس از بیعت مردم، امام حسن (ع) به ایراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بیت پیغمبر (ص) که یکی از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت.
روش زندگی امام حسن (ع) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید ساخته بود. حسن بن علی (ع) شرایط رهبری را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (ص) بود و دوستی او یکی از شرایط ایمان بود.
امام (ع) کارها را نظم داد و والیان برای شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت. اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع) را مانند پدرش در اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع دیدند، عده زیادی ازافراد با استفاده از نفوذ خود به توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوی کوفه تحریک کرده، ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علی (ع) نزدیک شود، حسن را دست بسته تسلیم او می کنند یا ناگهان او را بکشند.
در برابر این عده منافق، شیعیان علی (ع) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه مراحل ثابت کردند.
امام حسن (ع) وقتی طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه هایی او را به اطاعت عدم توطئه و خونریزی فرا خواند ولی معاویه در جواب امام (ع) تنها به این امر استدلال می کرد که من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ین امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ!
و بدین ترتبیب دشمنی و سرکشی از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاویه با توطئه های زهرآگین و انتخاب زمان مناسب و ایجاد روح اخلالگری و نفاق، توفیق یافت. او با خریداری وجدانهای پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یأس، مردم سست ایمان را به دور خود جمع کرد و از سوی دیگر، همه سپاهیانش را به بسیج عمومی فرا خواند.
امام حسن (ع) نیز تصمیم خود را برای پاسخ به ستیزه جویی معاویه دنبال کرد و رسماً اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام بودند، اما در لشکر امام حسن (ع) چهره های تابناک شیعیانی دیده می شد مانند حجر بن عدی، ابو ایوب انصاری و عدی بن حاتم که به تعبیر امام (ع) "یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود". اما در برابر این بزرگان، افراد سست عنصری نیز بودند که جنگ را با گریز جواب می دادند و در نفاق افکنی توانایی داشتند و فریفته زر و زیور دنیا می شدند. امام حسن (ع) از آغاز این ناهماهنگی بیمناک بود.
و همین شرایط موقعیتی را فراهم کرد که برای امام (ع) جز "صلح " با معاویه ، راه حل دیگری نماند.
معاویه وقتی وضع را مساعد یافت به امام حسن (ع) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن برای مشورت با سپاهیان خود خطبه ای ایراد فرمود و آنها را به جانبازی و یا صلح، یکی از این دو راه تحریک و تشویق فرمود. عده زیادی خواهان صلح بودند. عده ای نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پیشنهاد صلح معاویه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرایط و تعهداتی گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاویه دیر زمانی پای بند آن تعهدات نخواهد ماند و در آینده نزدیکی آنها را یکی پس از دیگری زیر پای خواهد نهاد، در نتیجه، ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنی های او و عدم پای بندی او به دین و پیمان، بر همه مردم آشکار خواهد شد و نیز امام حسن (ع) با پذیرش صلح از خونریزی که هدف اصلی معاویه بود و می خواست ریشه شیعه و شیعیان آل علی (ع) را بهر قیمتی که است، قطع کند، جلوگیری فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (ع)، همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص) پیش بینی فرمود بود ، بعنوان "مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفی جز مادیات محدود نداشت و می خواست که بر حکومت استیلا یابد.
اما امام حسن (ع) بدین امر راضی نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکری خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودی برهاند. پس از چند روز امام حسن (ع) آماده حرکت به مدینه شد. معاویه به این ترتیب خلافت اسلامی را در زیر تسلط خود آورده وارد عراق شد و در سخنرانی عمومی رسمی، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد و سخت ترین فشار و شکنجه را بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت.
امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگی کرد و هیچگونه امنیتی نداشت، حتی در خانه نیز در آرامش نبود. سر انجام در سال پنجاهم هجری به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده ملعونه) مسموم، شهید و در بقیع مدفون شد.





کلمات کلیدی :
«وادی‌ مقدّس‌ طُوی‌'» همین جاست‌

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین علی علیه السلام

سلام علیکم در این قسمت می خواستم ادامه دست نوشته شهید روزی طلب را پست کنم ولی برای چند روز دیگر انشا الله خدمت دوستان ارائه خواهم داد و اینک خاطراتی از زبان همرزمان و دوستان شهید را آورده ام..

در اینجا تنها به‌ ذکر آخرین‌ ساعات‌ و آخرین‌ لحظات‌ که‌ در میان‌ ما بود اشاره‌ای‌ می‌شود، باشد که‌ بتواند معرّف‌ شخصیت‌ او باشد.

بعدازظهر روز 22 محرّم‌ 1361 است‌. در اطراف‌ پاسگاه‌ شرهانی‌ او را دیدم‌. مثل‌ غریبه‌ها می‌نمود. آنکه‌ می‌گفت‌ و می‌خندید. امّا معلوم‌ بود که‌ او در میان‌ جمع‌ و دلش‌ جای‌ دیگر است‌. مأمور حمل‌ مهمّات‌ شده‌ بود. برای‌ همه ما که‌ با وی‌ آشنایی‌ داشتیم‌ واضح‌ است‌ که‌ با روح‌ لطیف‌، دل‌ پُرشور و سر پرعشق‌ او حمل‌ مهمات‌ چندان‌ سازگار نبود. آری‌، حبیب‌ که‌ ساعتها می‌نشست‌ و با عشق‌ طلوع‌ و غروب‌ خورشید را تماشا می‌کرد، همان‌ حبیب‌ که‌ شبانه‌ روزش‌ را با قرآن‌ مأنوس‌ بود، همان‌ حبیب‌ که‌ شبهایش‌ را با صحیفه‌ سجّادیه‌ می‌گذراند و روزهایش‌ را با حافظ‌، اینک‌ یک‌ نظامی‌ تمام‌ عیار شده‌ بود. یک‌ نظامی‌ عاشق‌ همچون‌ اسوه‌هایش‌ در کربلا. حبیب‌ جبهه‌ را با دیدی‌ خاص‌ می‌نگریست‌. گاه‌ با تعبیری‌ لطیف‌ می‌گفت‌ که‌ «وادی‌ مقدّس‌ طُوی‌"» همینجاست‌. جبهه‌ را سرزمینی‌ می‌یافت‌ که‌ بویی‌ از بهشت‌ یافته‌ است‌. اصلاً بوی‌ بهشت‌ را در جبهه‌ استشمام‌ می‌کرد. جبهه‌ را به‌ معنای‌ واقعی‌ دانشگاه‌ خداشناسی‌ می‌دانست‌. در یادداشت‌هایش‌ درباره جبهه‌ می‌نویسد:

«به‌ دریای‌ رحمتی‌ وارد شده‌ایم‌ و در آن‌ دریا پاک‌ شدن‌ خویش‌ را و زدوده‌ شدن‌ غبارهای‌ قلبمان‌ را با تمام‌ وجود حس‌ می‌کنیم‌».

شب‌ شهادت‌، حبیب‌ در پوست‌ نمی‌گنجید. یکپارچه‌ شور و شعف‌ و عشق‌ شده‌ بود. همه‌ از شمع‌ وجود او نور می‌گرفتند و همه‌ از حرارتش‌ گرم‌ می‌شدند. بارها خودش‌ برایمان‌ می‌خواند که‌:

             زیر شمشیر غمش‌ رقص‌کنان‌ باید رفت‌           کآنکه‌ شد کشته او نیک‌ سرانجام‌ افتاد

امّا در عین‌ شادی‌ هرگاه‌ یادش‌ به‌ برادران‌ شهید می‌افتاد بغض‌ خاصّی‌ پیدا می‌کرد. نفرت‌ عجیبی‌ در دلش‌ نسبت‌ به‌ کفّار بعثی‌ پیدا می‌شد. هیچ‌ فکر نمی‌کردم‌ که‌ حبیب‌ عاشق‌ بتواند تا این‌ حد غضبناک‌ شود. مصداق‌ کامل‌ «أشِدّاءُ عَلی‌ الکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهم‌» شده‌ بود. در آن‌ شب‌ هوا سرد و ناگهان‌ باران‌ شدیدی‌ شروع‌ به‌ باریدن‌ کرد. حبیب‌ گفت‌: «زود پتو را بردار تا زیر ماشین‌ برویم‌. با خندة‌ مخصوص‌ خودش‌ گفت‌: چقدر خدا به‌ ما نعمت‌ داده‌ است‌. دیگر در زندگی‌ هیچ‌گاه‌ ممکن‌ نیست‌ که‌ این‌ همه‌ نعمت‌ گیرمان‌ بیاید. در جبهه‌ که‌ هستیم‌ خمپاره‌ که‌ می‌آید، هوا که‌ سرد است‌، باران‌ هم‌ که‌ می‌بارد، دیگر چه‌ می‌خواهیم‌؟ بعد هم‌ لبخندی‌ زد که‌ از وضعیت‌ موجود زیاد دلخور نباشم‌. امّا این‌ یک‌ شوخی‌ یا تعارف‌ نبود. حبیب‌ واقعاً خود را غرق‌ در نعمت‌ می‌دید. در یادداشت‌هایش‌ می‌نویسد:

«ما همیشه‌ زیر باران‌ رحمت‌ خدای‌ رحمان‌ بوده‌ایم‌ و حس‌ نمی‌کرده‌ایم‌، نمی‌فهمیده‌ایم‌. اینجاست‌ که‌ خدا را به‌ خود نزدیکتر از همه‌ وقت‌ درک‌ می‌کنیم‌».

اغراق‌ نباشد که‌ بگویم‌ مصداق‌ «عاشقم‌ بر همه‌ عالم‌ که‌ همه‌ عالم‌ از اوست‌» شده‌ بود. همه انسانها را دوست‌ می‌داشت‌. برای‌ همه انسان‌های‌ خوب‌ سینه‌ چاک‌ می‌کرد و هر بدی‌ که‌ از هر کس‌ می‌دید از دست‌ شیطان‌ عصبانی‌ می‌شد. همه‌ نفوس‌ را محترم‌ می‌داشت‌ و خدا را در معیت‌ همه‌ چیز می‌دید. بخصوص‌ برای‌ برادران‌ رزمنده‌ تواضع‌ و فروتنی‌ خاصی‌ داشت‌.

نماز صبح‌ را به‌ اصرار برادارن‌ به‌ جماعت‌ با حبیب‌ خواندیم‌. در مسجد زمزمه‌ می‌کرد:

«اللهمّ اِنّی‌ أسألُک‌ الراحَّّ عندَ المَوتِ و المَغفِرَةَ بَعد المَوتِ و العَفوَ عِند الحِسابِ...»

بعد از نماز زیارت‌ عاشورا داشتیم‌ و امروز صبح‌ حبیب‌ روضة‌ آخرین‌ لحظات‌ امام‌ حسین‌(ع) را می‌خواند. از آخرین‌ وداع‌ امام‌ حسین(ع) می‌گفت‌. از گودال‌ قتلگاه‌ خوب‌ یادم‌ هست‌ که‌ داشت‌ روضة‌ سینة‌ آقا را می‌خواند و می‌گفت‌ این‌ خونی‌ که‌ بر سینة‌ امام‌ جاری‌ شد همان‌ خونی‌ بود که‌ یک‌ عمر امام‌ در دل‌ داشتند و اینک‌ امام‌ آن‌ خون‌ دل‌ را از سینة‌ مبارک‌ جاری‌ می‌ساختند. سپس‌ حبیب‌ به‌ اینجا که‌ رسید زینب(س) را به‌ حسین‌(ع) قسم‌ داد که‌ از خدا بخواهد ذره‌ای‌ از خون‌ حسین‌(ع) را در دل‌ ما و ذره‌ای‌ از درد او را در سینه‌مان‌ بیندازد. هنوز روضه‌ تمام‌ نشده‌ بود که‌ خبر آوردند برادران‌ تیپ‌ امام‌ حسین(ع)  در تپّة‌ 175 احتیاج‌ به‌ کمک‌ دارند. عراق‌ برای‌ گرفتن‌ آن‌ تپّه‌ پاتک‌ زده‌ است‌. اوّلین‌ نفری‌ که‌ داخل‌ ماشین‌ شد حبیب‌ بود. حدود 7 الی‌ 8 نفر بودیم‌. به‌ منطقه‌ رسیدیم‌ بوی‌ باروت‌ فضا را کاملاً پر کرده‌ بود.

آنقدر سریع‌ می‌دوید که‌ حسابی‌ از او عقب‌ افتاده‌ بودیم‌. آری‌، حبیب‌ می‌رفت‌ که‌ سیراب‌ شود. می‌رفت‌ که‌ صاحب‌ خبر شود و حبیب‌ می‌رفت‌ تا به‌ وجه‌ خدا نظر کند که‌ شهید نظر می‌کند به‌ وجه‌ الله.

 آری‌، او از همه‌ مقدّم‌تر بود. یک‌ صف‌شکن‌ شده‌ بود. خواست‌ آر.پی‌.جی‌ را شلیک‌ کند که‌ شلیک‌ نشد. آخر آنقدر باران‌ خورده‌ بود که‌ عمل‌ نمی‌کرد. آن‌ را انداخت‌ و کلاشینکف‌ را برداشت‌ و آماده‌ شلیک‌ شد که‌ ناگهان‌ صدای‌ «الله اکبر» ... و دیدیم‌ چشمها را بست‌، به‌ آرامی‌ اسلحه‌ را زمین‌ گذاشت‌، دستها را محکم‌ به‌ جلو دراز کرده‌ بود، گویی‌ کسی‌ یا چیزی‌ را در بغل‌ گرفته‌ است‌. چهره‌اش‌ حالت‌ خاصی‌ داشت‌. من‌ این‌ حالت‌ چهره‌ او را فقط‌ در تشهّد و در سلام‌های‌ نمازش‌ دیده‌ بودم‌. معلوم‌ بود که‌ تیری‌ به‌ سینه‌اش‌ نشسته‌ است‌. مقداری‌ چرخید. فکر می‌کنم‌ پاها را رو به‌ قبله‌ کرد. بعد به‌ پشت‌ خوابید. دستهایش‌ بسوی‌ آسمان‌ بلند بود. دیگر چیزی‌ ندیدیم‌. کفّار بعثی‌ بر سر تپّه‌ حاضر بودند و از هر طرف‌ برادران‌ را زیر آتش‌ گرفته‌ بودند. جمع‌ هفت‌ هشت‌ نفری‌ ما نیز برگشته‌ بود و تنها جسد حبیب‌ شهید بود. هیچ‌ کس‌ نمی‌داند که‌ چرا و چطور و هیچ‌ کس‌ نمی‌داند که‌ چه‌ شد. آیا جسدش‌ بر جای‌ ماند!!

 خودش‌ در خاطراتش‌ می‌نویسد:

«صبح‌ پنج‌شنبه‌ بر سر تربت‌ شهیدان‌ رفتیم‌. اوّل‌بار است‌ که‌ با مادرم‌ به‌ زیارت‌ شهدا می‌روم‌. بر سر قبر تازه‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شده‌ می‌رویم‌. جسمشان‌ را می‌گویم‌. بعضی‌ها جسمشان‌ هم‌ به‌ آسمان‌ می‌رود. یعنی‌ که‌ جسمشان‌ هم‌ از جنس‌ روحشان‌ می‌شود. این‌ را بارها به‌ بچه‌ها گفته‌ام‌: هیچ‌ دلم‌ نمی‌خواهد از جسمم‌ هم‌ ذره‌ای‌ بر خاک‌ بماند. به‌ بچه‌ها می‌گفتم‌ اگر از جسمم‌ اثری‌ ماند بعد از دفن‌ بر آن‌ سنگی‌ نیندازید و اگر سنگی‌ گذاشتید بر روی‌ آن‌ اسمم‌ را ننویسید.

و بدینسان‌ بود که‌ حبیب‌ روزیطلب‌ که‌ عمری‌ آرزوی‌ شهادت‌ را، لقاء الله را از خدا طلب‌ کرده‌ بود به‌ آرزوی‌ خود رسید که‌:

«مَنْ طَلَبَنی‌ وَجَدَنی‌ ...»

و آنچنانکه‌ خواسته‌ بود از جسمش‌ نیز اثری‌ برجای‌ نماند. زیرا که‌ جمله‌ جان‌ شده‌ بود.

باید که‌ جمله‌ جان‌ شوی‌ تا لایق‌ جانان‌ شوی

‌    گر سوی‌ مستان‌ می‌روی‌ مستانه‌ شو مستانه‌ شو

یکی‌ از دوستان‌ نقل‌ می‌کند:
«زمانی‌ که‌ حوزه‌ در منزل‌ حضرت‌ آیت‌ الله العظمی‌ نجابت‌(ره) بود و ما چند سال‌ شبانه‌روز در آنجا بودیم‌ و کلّاًّ یادمان‌ رفته‌ بود که‌ خودمان‌ هم‌ خانه‌ داریم‌، پدر و مادر داریم‌. همه‌ چیزمان‌ مرحوم‌ آقا شده‌ بود. چون‌ ایشان‌ از پدر و مادر و برادر و همه‌ کس‌ برای‌ ما بهتر بودند. روزی‌ حدود ساعت‌ ده‌ ـ یازده‌ بود. بعد از درس‌ آقای‌ گل‌ سنبل‌ با حبیب‌ روزیطلب‌ آمدند در کوچه‌ ایستاده‌ بودند و ما نزد حضرت‌ آقا بودیم‌. صحبت‌ از ایشان‌ شد. آقا فرمودند حبیب‌ از این‌ جهت‌ به‌ مقام‌ آقای‌ قاضی‌ رسیده‌ است‌ امّا خودش‌ نمی‌فهمد. فقط‌ فرقی‌ که‌ او با آقای‌ قاضی‌ دارد این‌ است‌ که‌ حبیب‌ صد در صد از خودش‌ بدش‌ می‌آید و این‌ اشتباه‌ است‌. باید حدود ده‌ درصد انسان‌ از خودش‌ بدش‌ نیاید تا بتواند در این‌ نشئه‌ زندگی‌ کند. آقای‌ قاضی‌ چند درصدی‌ برای‌ خودشان‌ گذاشته‌ بودند که‌ می‌توانستند زنده‌ بمانند. اگر کسی‌ صد در صد از خودش‌ بدش‌ بیاید دیگر نمی‌تواند در این‌ عالم‌ بماند».

 

شهید در آغوش معلم خود آیت الله علی محمد دستغیب



کلمات کلیدی :
به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی

ازنگاه خواهری خسته، مقتلی داشت یک باغ پر از لاله

در دفتر خوبان بود فیک فصل پر از امضا

در وادی و در صحرا، طوفانی حسینی بود

 یک زینب و یک دریا ،یک موج پر از غمها

سردار سپاهی بود در علقمه ای تنها

صحرا چو به خون خوابید ،دلها همه مجنون شد

از داغ گلی یکتا ،دنیا همه مضمون شد

دریای شده این وادی یک سر همه  شیدایی

چون قافله اش بنشست شد موسم دلداری

برگشت و به سر ها گفت :یاران تماشایی

خوبان و خدا جویان،من زینب و این غم ها

اینجا و شما سرها، در گوشه این وادی

باما سخنی گویید ، از غربت و تنهایی

آقای دو عالم   یک گوشه چشمی کن

رفت است قراراز دل رفت است شکیبایی





کلمات کلیدی : سیاست
شهید از قلم شهید

 

به مناسبت شب اربعین آیه الله شهید دستغیب

صل الله علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح التی حلت بفنائک

به یاد قبر شش گوشه حسین و قبر شش گوشه ایه الله شهید و به یاد یا حسین گفتن های اقا ؛( 6مرتبه یا حسین...)

40 روز پیش یک هفته مانده به اربعین ابا عبد الله الحسین قرار بود خد مت آقا برسیم تا از اربعین جدشان بگویند.

وقتی می خواستیم از آقا وقت بگیریم یک هفته قبل از اربعین وقت دادند ،اصرار شان کردیم که آقا زود تر وقت بدهید،

فرمودند :رضا به رضای خدا بروید و همان شنبه بیائید.

یک هفته به اربعین مانده و ما صبح شنبه و قتی که آاسمان خون می گریید قبل از طلوع افتاب

خد مت رسیدیم، محل قرار ((خا نه کوچک گلین پشت مدرسه خان))که قتگاه دالرحمه بود در که زدیم ،

جباری پاسدار آقا دم در نیامد‍،

اما از درون تابوتی مهربا نانه صدایمان زد،بفرمایید داخل .

قتلگاه با یک فضای معطر از عطر 9 تن شهید جباری ،منشی ‍جعفری،رفیغی ‍حبیب زاده،سادات،حاج عبداللهی‍ ،

جوانمردی،و محمد تقی دستغیب گردا گرد سید بزرگوارشان را در خون خویش به پاسداری ایستاده بود ند.

به طرف صدای جباری رفتیم یک بسته پیچیده سفید ‍پارچه را کنار زدیم ‍،یک سر بریده یک سر بی پیکر،دستانی را به

طرفش دارز کردیم ،دستی نبود که دستمان را بفشارد و نه پایی که تا نزدیک در اتاق آقا بدرقه مان کند

فقط گفت :آقا اذن داده اند‍می گویند بفرمایید‍‍،  دو زانو کنار آقا نشستیم‍......

 

بقیه  این قلم نوشت شهیدحبیب روزی طلب را در پست بعدی مطالعه کنید

شهید والامقام و طالب مقام فنا

حبیب روزیطلب

محل شهادت:شرهانی(عین خوش)

زندگینامه‌ 

 شهید حبیب‌ روزیطلب‌ در 23 مردادماه‌ 1339 در شهر شیراز در خانواده‌ای‌ مذهبی‌ که‌ پدر کارگر مغازة‌ نانوایی‌ بود بدنیا آمد. تحصیلات‌ ابتدایی‌، راهنمایی‌ و دبیرستان‌ را در شیراز تمام‌ و با اخذ دیپلم‌ ریاضی‌ و شرکت‌ در کنکور سراسری‌ در رشته‌ علوم‌ انسانی‌، جامعه ‌شناسی‌ تهران‌ قبول‌ شد و بیش‌ از یک‌ ترم‌ در دانشگاه‌ نبود که‌ منجر به‌ انقلاب‌ فرهنگی‌ و تعطیلی‌ دانشگاه‌ها شد و حدود شش‌ ماه‌ همراه‌ با شهید سعید ابوالاحرار در حوزه‌ علمیه قم‌ مشغول‌ تحصیل‌ شد که‌ با شروع‌ جنگ‌ تحمیلی‌ راهی‌ جبهه‌های‌ نبرد حق‌ علیه‌ باطل‌ گردید و نهایتاً در عملیات‌ محرّم‌ سال‌ 1361 در 22 محرم‌ همان‌ سال‌ در تپّه‌ 175 به‌ درجة‌ رفیع‌ شهادت‌ نائل‌ آمد.

پیام‌ حضرت‌ آیت‌ الله العظمی‌ نجابت‌ به‌ مناسبت‌ شهادت‌ شهید حبیب‌ روزیطلب‌

بسم‌ الله الرحمن‌ الرحیم‌. این‌ بزرگوار رضوان‌ الله علیه‌ از یک‌ سال‌ قبل‌ از شهادت‌ پُر سعادتش‌ با بنده‌ اظهار دوستی‌ و وداد نمود و تدریجاً هدف‌ عالی‌ خودش‌ را که‌ معرفت‌ خداوند و اولیاء عظام‌ خداوند است‌ ظاهر فرمود و روز به‌ روز انقطاعش‌ از غیر خدا رو به‌ فزونی‌ داشت‌. حتّی‌ دو هفته‌ قبل‌ از حرکت‌ ایشان‌ بطرف‌ جبهه مبارکه‌ آنچه‌ لازمه انقطاع‌ تام‌ بود مالک‌ شده‌ بود و از مرتبه‌ سلوک‌ و عالم‌ تخیّل‌ عبور فرموده‌ بود و فرمایش‌ حضرت‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌ علیه‌ الصلاة‌ و السلام‌ بر ایشان‌ انطباق‌ کامل‌ داشت‌، آنجا که‌ در خطبة‌ همّام‌ فرمودند:

«یَنظُر اِلیهِم‌ الناظرُ فیَحسَبُهُم‌ مَرضی‌" و ما بِالقَوم‌ مِن‌ مَرَض‌ و یقول‌ لَقد خُولِطوا و لَقد خالَطَهُم‌ أمرٌ عظیمٌ».

«بیننده‌ می‌پندارد که‌ آنها بیمارند در صورتی‌که‌ بیماری‌ ندارند، چون‌ مطلبی‌ که‌ از تخیّل‌ و افکار افراد عادی‌ خارج‌ است‌ با او برخورد کرده‌ و وی‌ آن‌ را به‌ جان‌ و دل‌ پذیرفته‌ است‌».

لهذا مردم‌ می‌پندارند که‌ او دیوانه‌ شده‌. ایشان‌ (حبیب‌ روزیطلب‌) ماندنشان‌ در این‌ نشئه‌ موجب‌ ملالشان‌ بود، چون‌ بالکلّیه‌ اسباب‌ مفرِّح‌ این‌ نشئه‌ موجب‌ فرح‌ ایشان‌ نمی‌شد. لهذا محبوب‌ مطلقش‌ چنین‌ شرافت‌ عظمایی‌ را که‌ نصیب‌ اولیاء خاصّ خود می‌فرماید به‌ وی‌ عطا فرمود. هنیئاً له‌ و لوالدیه‌ و لارحامه‌ ـ و السلام‌ علیکم‌ و رحمة‌ الله و برکاته‌.

حسنعلی‌ نجابت‌

 





کلمات کلیدی :