X
تبلیغات
آرشیو شهریور ماه 88 - سجاده ای پر از یاس آرشیو شهریور ماه 88 - سجاده ای پر از یاس
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
امروز : سه شنبه 97 مهر 3 ، 2:58 صبح
خداوند مرا سخت گیر و آزاردهنده برنینگیخت؛ بلکه مرا آموزگاری آسان گیر برانگیخت . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
یک متن قابل توجه:داداش اینترنتی!!!!!!!!

دوستان بزرگوار شمارو دعوت می کنم به مطالعه این متن و اینکه حتما نظرات خودتان را بنویسید

چقدر قشنگ و دوست داشتنی بود اون روزهای اولی که باهاش آشنا شده بودم.. کلاس که می رفتم تا برگردم خونه و پشت کامپیوترم بشینم لحظه شماری می کردم. زندگی حسابی برام لایف ایز گود شده بود یادمه با این که خیلی سیمینو دوستش داشتم تولدش نرفتم و بعدشم مجبور شدم کلی بهونه های جور واجور براش درست کنم. آخرشم یه ماه باهام قهر کرد و جواب تلفنامو نداد.
همه چیز از یک دعوا با مامانم شروع شد که پاپیچم شده بود چرا نمرات ترمم کم شده. چرا حواسمو جمع نمی کنم و به درسام نمی رسم. چرا دو ساعت پای تلفن با دوستام سیمین و راحله و اعظم صحبت می کنم. چرا مثل دختر خاله ام نرگس المپیادی نشدم. چرا مثل اون آشپزی نمی کنم و تو خونه بهش کمک نمی کنم و از این حرفها. بعدشم مجبور شدم بیام تو اتاقم و در رو روی خودم ببندم. 
  یه ساعتی رو تختم دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم. حال و حوصله خوندن رمان هم نداشتم حتی صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز. کتاب روسمتی پرت کردم و بلند شدم با گلدان گلی که کنار پنجره گذاشته بودم ور رفتم. یه دستی به خاکاش کشیدم و یه دستمالی به برگاش و اینا. خواستم لباسای پخش و پلا شده خودمو از رو زمین جمع کنم اما مگه حرص نرگس راحتم می ذاشت؟ خودش دختر بدی نبود اما مامانم بس که سرکوفت نرگسو سرم می زد دیگه از اونم متنفر شده بودم. یادم نمی ره طفلک با چه ذوق و شوقی اومده بود اون شب تو اتاقم که با هم بشینیم صحبت کنیم و بعدشم بریم بیرون اما من یه جوری باهاش برخورد کردم که هق هق کنان از اتاقم رفت بیرون و از اون موقع تا حالا یه کلمه هم باهاش صحبت نکردیم. الانم بعد از یک سال که یاد اون اتفاقا می افتم در حالی که دورو برم پره از داروهای پخش و پلا شده روی میزم ، اشکم در میاد.
   آره داشتم می گفتم. اون روز وقتی حوصله ام سر رفت، رفتم پشت کامپیوتر و کانکت شدم. حوصله وبگردی نداشتم برای همین زدم تو خط ولگردی.همین که آن شدم بهم پی ام داد. چند وقتی بود پیله کرده بود. اولش بهش رو نمی دادم اما بعد از یک مدت وقتی دیدم مثل خیلی های دیگه بی تربیت نیست و اینا، کم کم باهاش راحت شدم. می گفت منو جای داداش خودت بدون و هر چی کار خواستی حاضرم برات انجام بدم. فقط می خوام با هم درد دل کنیم و حرف بزنیم. اولش زیاد با هم صحبت نمی کردیم اما رفته رفته با قر زدن های مامانم و اوقات تلخی های بابام صحبت کردن با بیژن شده بود تنها دلخوشی و آرامش من تو زندگیم. داشت کم کم جای داداش نداشته امو می گرفت. هر چند گاهی وقت ها شوخی هایی می کرد که هیچ داداشی با آبجیش از این شوخی ها نمی کنه اما وقتی با عکس العمل من مواجه می شد دست و پای خودشو جمع می کرد. کم کم داشتم بهش وابسته می شدم. بهش دل می بستم. داشت باورم می شد که تو نت هم میشه آدم یه داداش برای خودش پیدا کنه. داداشی که بشه باهاش درد دل کرد و می تونه سنگ صبورت باشه. بتونی چند دقیقه باهاش راحت باشی.روزهای زندگیم به همین ترتیب می گذشت و ما در خوشی هایمان بودیم. یک بار که داشتم به حرفهایش می خندیدم مامانم اومد تو و نزدیک بود همه چی لو بره و اینم رو مصیبت های زندگی من اضافه بشه. الان که رو تختم دراز کشیدم و به این روز افتادم نمی دونم اگه می دید برام بهتر بود یا نمی دید.خلاصه یه جورایی این خطر هم از سرم گذشت و بلافاصله به سرگرمی خودم برگشتم. در طول این مدت خیلی کم از اتاقم بیرون می اومدم. مامانمم که می دید همه اش تو اتاقمم و کتاب فیزیکم جلوی چشممه داشت باورش می شد که غزلش درسخون شده.
       چند وقت که گذشت بیژن شوخی هاش کم کم زشت می شد و ازم درخواست های نامربوط می کرد. هر چند بهش وابسته شده بودم اما این وابستگی معنیش این نبود که به خواسته هاش جواب مثبت بدم. یه روز کار به جایی رسید که با هم دعوامون شد و بعد از کلی بد و بیراه گفتن به هم کامپیوترمو خاموش کردم و خودمو انداختم رو تختمو خیره شدم به سقف .
       یک هفته ای سراغشو نگرفتم و حتی به تماس های تلفنیشم جواب ندادم. بعد از یک هفته همینطور که داشتم ایمیلمو چک می کردم یه ایمیل ازش تو باکسم دیدم. ایمیلو که باز کردم و چشمم به عکس های جور و واجور خودم تو ایمیلش افتاد مثل برق از جای خودم پریدم. خودم بودم. خود خودم. داشتم سکته می کردم. از اتاقم زدم بیرون. اما نمی تونستم روی پای خودم وایسم. مامانم که رنگ سفید صورتم رو دید اومد سمتمو تا بهم برسه اتاق دور سرم چرخید و از هوش رفتم.
       الان یه ماهی هست تو اتاقم بستری ام. سیمین و نرگس هر روز میان دیدنم و باهام حرف می زنند اما من بعد از شوکی که بهم وارد شده دیگه هیچی نمی فهمم. همچنان روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره می شوم.





کلمات کلیدی :
خاطره :از اون رمضان تا این رمضان............

غروب آفتاب جنوب خیلی زیباست مخصوصا وقتی کنار شط یا کنار دریا باشید. اون روز غروب خیلی دلگیر و غمگین بود. اما وقتی به پهنه اسمون نگاه میکردی و این به خون نشستن رو می دیدی دلت ریش میشد.آخه شنیده بودم میگن خورشید وقت غروب برای حسین فاطمه خونین میشه...دلم گرفته بود رو کردم سمت کربلا گفتم یا حسین  خاک اینجارابا تمام ناملایمات دوست دارم  به خاطر نزدیکی به کربلای  تو هست.و اما غافل بودم فردا چه خواهد شد. و فردا بود و من و یک فرصت از دست رفته!!!!!!!

پیاده تا منزل راه رفتم توی راه تن یک کبوتر یا کریم رو زخمی پیدا کردم با خودم بردم ولی پانسمان اثری نداشت تا اخر شب کبوتره هم رفت

تنها بودم لباسهای نوزادی رو که  دوخته بودم تازدم گذاشتم  توی کمد و رفتم توی تاریکی یکم آسمون رو ببینم خیلی دلتنگ بودم انگار نیاز داشتم یکی باشه براش گریه کنم چند روزی بود اینطور بودم .

 توی این هفته یکی از دوستانم زخمی شده بود و یکی هم منتقل شده بود اهواز.صدای زوزه خمپاره ها برام مفهومی نداشت .

 رفتم رادیو رو روشن کردم وای عجب خدا مهربانی از رادیو مراسم روضه پخش میشد و بعدشم دعای مناجات مسجد کوفه بود دارم یکی انگار صدام کنه ناخود اگاه بلند گفتم بله و به طرف درب رفتم  انگار خدا منو صدا زد همون بغل دیوار که نشسته بودم از پنجره وارد شد و درست همون نقطه توی زیلو نشست.

 باز دلم بیشتر گرفت خدا یعنی منو نمیخواهی نمیدونم بازم گفتم راضیم به رضای خدا. 

 تا سحر همش چشمم به چراغ نفتی بود آخه برق باز قطع شد فکرکنم بازم ارتباط با مرکز قطع شده یعنی جایی همین نزدیکی هارو زدن. نماز رو با چشمهای نیمه باز خوندم وخواستم بخوابم نتونستم نشستم ماجرای روز گذشته رو توی دفترم نوشتم.

بعدهوا روشن که شد اتش دشمن کمتر شد و من هم به کارهام رسیدم. باید ساعت 2 می رفتم بیمارستان  داشتم وسایل منزل رو تمیز میکردم (لابد میگین توی اون موقعیت  چه الکی خوش بودم) همه کارهارو انجام دادم تازه شد ساعت یازده یازده و ربع فضولیم گل کرد برم کنار دیوار یه نگاهی به فضای شهر بیندازم آخه دود غلیظی توی آسمون دیده می شد.

 تا رفتم روی دیوار نشستم دیدم دشمن آتش رو شدید کرده. خودمو تا کشیدم پایین  یه پا روی تخت یه پا روی زمین بودم که دیگه نفهمیدم به شدت خوردم به دیوار آشپز و صدای عجیبی که هنوز گاهی به گوشم میرسه وقتی چشم باز کردم دیدم روی زمین داغ حیاط خواب بودم و گردو خاک خونه رو گرفته خواستم بلند شم حالم بد بود یه حالی که خیلی بد بود خلاصه هر طوری بود رفتم صورتمو شستم و تا خواستم لباس عوض کنم بازم سرم سوت کشید و بازم بی هوش شدم انگار موجی شدم خدایا این چه حکمتی بود از بس حالم بد بود دست خودمو گاز میگرفتم ولی نه سه بار اینطور شدم تا ساعت 5 شد دیدم درب خونه به شدت لکد میخوره .

 صدا زدنم من اینجام نای راه رفتن نداشتم هوا خیلی گرم بود و منم بد حال ؛خودم رو کشوندم توی حیاط فهمیدم که بچه ام رو هم از دست دادم تهوه و علامت از بین رفتن اینن کوچولو .

چادر زدم درو باز کردم همکار همسرم بود بنده خدا خودشو رسونده بود توی کوچه ما و جای انفجارو دیده بود حسابی ترس برش داشته بود . فکرمیکرد من لایق رفتن شدم داشتم میگفتم چی شده که خدا همسرم را رسوند و بعدش دوباره تهوه و سر درد و ساعتی بعد روی تختی بودم که خودم روز قبل به مریضش خدمت میکردم.

غروب شده بود و بازم وقتی چهره نگران و پریشان همسرم رو میدیدم دلتنگ شدم البته برای پریدن هم دلتنگ بودم ولی وقتی دیدم اون برای بچه ناراحته من هم دلم بیشتر گرفت .

هر وقت اسم کمیل  میاید وسط ؛ یادم به بچه ای که توی راه داشتم می افته اونی که هرگز نتونستم در آغوشش بگیرم . ولی امید دارم خدا این کوچولو رو ازم پذیرفته باشه. 

اصلا تا آخر رمضان روزهای بد و سختی پیش آمد (این روزها را انشا الله در خاطرات بعدی خواهم گفت)  هر وقت غروبی رو اینطور میبینم خاطرات اون دلگیری غروب و روزهای دلگیر بعدش میاد سراغم

قبلا به خاطر ادبیات دست و پا شکسته ام عذر خواهی میکنم

التماس دعا در شبهای عزیز قدر

 

 





کلمات کلیدی : خاطراتم، رمضان
محتاج دیدار

به ذورقی نشسته ام به روی رود؛ 

  چگونه طی کنم  چگونه می برد مرا .

بهار من کنار سبزه زار و بستر زمین همیشه جان من معطر از وجود توست

نگار من ،خروش جان عاشقم

 برای تو همیشه چشم جان به راه جادههاست

 به عمق دریای انتظار فرو فتاده ام ولی

 بیا و ناجی ام بشو  بیا و ساحلم بشو

برای آرزوی دیدنت

 برای رفع هر بلا ت

 چونان سپند بر آتشم .

 خودت که  میدانی برای دیدن رخ ات هزار نذر کرده ام 

 برای اجابت این آرزو دخیل ها بسته ام

 و از برای خود قصه آمدنت را هزار بار مرور کرده ام

 که شایدم رسی و فرود آیی و نظاره ام کنی و  مرا

به گوشه چشمی از محبتت دل شکسته ام تو شاد کنی

چو شمع قطره شد نگاه  من

 و قطره نگاه فتاده بر زمین در گه ات

 به لطف خود نگاه کن فتاده را  به در گه ات

بیا که در نگاه تو دوباره زنده می شوم به شوق دیدنت

بیا....................





کلمات کلیدی :