X
تبلیغات
شهریور 92 - سجاده ای پر از یاس شهریور 92 - سجاده ای پر از یاس
سفارش تبلیغ
صبا
امروز : چهارشنبه 97 خرداد 30 ، 3:19 عصر
[ و به نویسنده خود عبید اللّه بن ابى رافع فرمود : ] دواتت را لیقه بینداز و از جاى تراش تا نوک خامه‏ات را دراز ساز ، و میان سطرها را گشاده دار و حرفها را نزدیک هم آر که چنین کار زیبایى خط را سزاوار است [نهج البلاغه]
من غرق خوابم و؛ تو برای ظهور خویش

وقتی شبیه فاطمه لبخند می زنی
بر چینی شکسته ی دل، بند می زنی

من غرق خوابم و؛ تو برای ظهور خویش
هر صبح جمعه ، رو به خداوند می زنی

کی پرچم مقدس دارالخلافه را
بر قله ی رفیع دماوند می زنی!؟

در دولت کریم شما حرف فقر نیست
آقا تو حرف های خوشایند می زنی

بعد از زیارت نجف و طوس و کربلا
حتماً سری به فکه و اروند می زنی

با اشک دیده آب به قبر مطهر ِ
آنان که کشتگان فراقند می زنی





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر

آیت الله بهجت
تا یک هفته پیگیر این داستان زیبا باشید

خاطره ای که از امروز نقل میشود یه داستان واقعیه برای یکی از بچه محل های خودمون . اگه می خواهید ببینید که در باغ شهادت باز ، باز است با ما همراه باشید .

آیت الله بهجت

این داستان در چند مرحله ارائه می شود هی نگید ربطش چی بود
... نفهمیدم کی خوابم برد . اما در خواب همش کابوس می دیدم ،‌.... ساعت ها همین طور به کندی می گذشت که ناگهان با  صدای وحشتناک در حجره ،‌ نیم متر از جا پریدم . قلبم با تمام سرعت می زد.
یک نفر داشت در حجره را از جا می کند . در را قفل کرده بودم ، اما او اصرار داشت که در را باز کند . دستگیره در پشت سر هم بالا و پایین می رفت . حجره تاریک تاریک بود . از  شدت ترس پاهایم سرد شده بود و توان بلند شدن نداشتم . آرام خم شدم و ساعت زنگی کوچکم را نگاه کردم ، ساعت چهار نصف شب بود ،‌ با دیدن ساعت ترسم دو چندان شد.
 ... مات و مبهوت به در اتاق نگاه می کردم . چراغهای داخل حیاط ، سایه آن شخص را توی  حجره افتاده بود ، قدر بسیار بلندی داشت ....
زبانم بند امده بود ،‌می خواستم داد بکشم . اما نمی توانستم . خیره شده بودم به سایه ان مرد .دستگیره در به طور وحشتناکی بالا و پایین می رفت . نزدیک بود سکته کنم که صدایی به گوشم خورد: ـ سید ، سید ! سید بیداری؟ سید ؟
با شنیدن این جمله نفسم سر جاش اومد  ، نا خوداگاه گفتم :" کیه ؟ چی می خوای نصفه شبی؟"
ـ منم بابا ،‌ امیر خوانی ! چرا جواب نمی دی ؟
ـ امیرخوانی ؟ امیرخوانی کیه دیگه ؟
ـ از طلبه هام ! بیا دم در با هم آشنا می شیم !!!!
آرام بلند شدم ، اما هنوز شک داشتم . .... با چند تا صلوات در را باز کردم ! در زیر نور تیره روشن تنها چراغ حیاط ، فقط سفیدی دندانهایش بود که به چشم می خورد .!
ـ حالت چطوره رفیق ؟! مرد حسابی پس  چرا جواب نمی دی ؟ نیم ساعته صدات می کنم ! و دوباره لبخند زد !
یکی دو بار تو مدرسه دیده بودمش اما .....
آن خنده ها مثل چند تا فحش درست و حسابی بود ، تیغ میزدی خونم در نمی اومد . اخمهایم را در هم کشیدم و گفتم :
ـ امری دارین ؟
ـ نه بابا ! امر چیه عرضی داشتم که .... حالا چرا انقدر ترسیدی ؟!!!!!!
ـ بالاخره نفرمودید ، کار داشتید ؟
ـ دیشب اومدم دم حجرت نبودی . رفقا گفتند صدای خوبی داری و گه گداری مداحی می کنی . گفتم الان بیام با یه تیر دو نشون زده باشم . هم برای نماز شب بیدارت کنم ،‌ هم اینکه بهت بگم بعد از نماز صبح زحمت دعای ندبه رو بکشی . باشه ؟ًً!!!!!
وقتی این حرفها را می زد ، احساس می کردم رگهای گردنم داغ شده اند! دستهایم عرق کرده بودند ! بقدری عصبانی شده بودم که نگو و نپرس ! حرفهایش را قطع کردم و گفتم : " اولا تو نه شما ! ثانیا : خیلی ادم بی ادب و بی نظمی هستی که این موقع شب امدی و در حجره رو اینطوری می زنی ! مثل ادم بلد نیستی در بزنی ؟!!!!!!!! ثالثا : صد سال هم من برای امثال شما نمی خوانم !
لبخند صورتش قطع نمی شد ! انگار نه انگار که این حرفها را بهش زده بودم ! لبخندش را بزرگتر کرد و خواست حرفی بزند که از شدت عصبانیت در حجره را محکم به رویش بستم ! نزدیک بود شیشه های در خرد شود ! خیلی از دستش ناراحت بودم . دوست داشتم یک کشیده محکم بزنم توی گوشش! ای بابا عجب طلبه هایی پیدا می شن ! یارو نصفه شب امده در می زنه و تازه نیشش هم نیم متر بازه ! داشتم این ها را زیر لب زمزمه می کردم که از پشت در صدا زد : سید جون پس دعای ندبه منتظرتم . راستی منو جزو اون چهل نفر تو نماز شبت دعا کن !
با گفتن این جمله دیگه از کوره در رفتم . به قول بچه ها رگ سیدیم گل کرد ، ساعت کوچیکم رو به طرف در پرتاب کردم و بلندبلند گفتم : " برو دیگه اقا جون !‌ عجب بچه پررویی هستی ؟! مگه از مردم ازاری خوشت می یاد ؟! اسمتم گذاشتی طلبه ، خجالتم خوب چیزیه !!!! "
مثل اینکه این فقره اخری تأثیر گذاشته بود ! صدای پاهایش می آمد که از پله ها پایین می رفت ....
ادامه دارد...

 

 





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت آخر)

بهجت

.... بعدها عبدالله برادر قدرت ... می گفت : قدرت الله وقتی خیلی کوچیک بوده مریضی سختی می گیره که هر چی دوا و دکتر می کنند ، فایده نمی ده . کار به جایی می رسه که دکترها هم قطع امید می کنند و منتظر تقدیر می مانند . در این بین پدر و مادر قدرت الله نیت می کنند که اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر می کنند که وقتی بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اینکه شهید بشه ...
... اولین جایی که جنازه را بردند ، روبروی حجره یازده یعنی حجره قدرت الله بود . جنازه را برای لحظاتی در مقابل عبادتگاه او و به تعبیر من میخانه او بر زمین گذاشتند و سپس سفر عرفانی و اسمانی او با ذکر یا حسین (ع) شروع شد ... او را به دور مدرسه چرخاندند ... جایی که صبح ها قدرت الله با لباس بسیجی خود آنجا ورزش می کرد و ذکر یا علی(ع) می گفت ... تمام بچه های مدرسه ... قدرت الله را در این مسیر بدرقه کردند و ذکر یا علی (ع) می گفتند . وبعد هم...
... هشت سال از ان جریان گذشته بود و من پس از هشت سال ، بار دیگر به مدرسه حقانی برگشتم .... حقیقت این بود که وقتی هشت سال پیش آن اتفاق افتاد و قدرت الله از پیش ما رفت ، من دیگر طاقت ماندن در مدرسه حقانی را نداشتم ... به هر حال یکی دو ماه بعد از رفتن قدرت الله من هم ساک خود را جمع کردم و انتقالی گرفتم و به مدرسه دیگری رفتم .
حالا پس از گذشت سالها به من گفته بودند که یک درس « سیوطی » برای بچه های پایه دوم مدرسه بگویم . وقتی این خبر را شنیدم که باید به مدرسه حقانی بروم و آنجا درس بگویم ، آن هم برای بچه های سال دوم ، اولین چیزی که فکر مرا به خود مشغول کرد ، یاد قدرت الله بود . چرا که قدرت الله هم وقتی رفت طلبه سال دوم بود .
.... ما بین عکسهای شهدا ، عکس قدرت الله مرا به خود جلب کرد . با دیدن این تابلو ناخودآگاه یاد کلمات خاص آن خانمی افتادم که مدام فریاد می زد : « ای کاش نذر نکرده بودم ....»
.... بعدها عبدالله برادر قدرت ... می گفت : قدرت الله وقتی خیلی کوچیک بوده مریضی سختی می گیره که هر چی دوا و دکتر می کنند ، فایده نمی ده . کار به جایی می رسه که دکترها هم قطع امید می کنند و منتظر تقدیر می مانند . در این بین پدر و مادر قدرت الله نیت می کنند که اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر می کنند که وقتی بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اینکه شهید بشه ...
.... برادرش می گفت ...قدرت الله این موضوع رو فهمیده بود لذا هر از چند گاهی پیش مادرش می رفته و می گفته که مادر جان تو رو خدا دعا کن هر چه زودتر نذرت قبول بشه ....
....و آن روز نذر پدر و مادر قدرت الله محقق شده بود و به گفته حضرت ایة بهجت قدرت الله شهید شده بود .
.... آهسته کنار حوض نشستم ... یاد آن روز ماه رمضان افتادم .... یاد حرفهای رد و بدل شده بین من و قدرت الله ... از روی سکّوی حوض بلند شدم و سریع نشستم و دنبال آن ضربدر قدرت الله گشتم .... دلم می گفت خدا کنه که به مرور زمان پاک شده باشه .... اما .... درست همان جا و درست با همان صلابت ، ضربدر قدرت الله خود نمایی می کرد . یکه خوردم و ترس عجیبی تو دلم موج زد . خلاصه روزهای آینده من بودم و ضربدر قدرت الله . هر وقت که از در حیاط مدرسه وارد می شدم آن ضربدر کنار حوض ، مثل تیری به چشمم می خورد و مرا به یاد قدرت الله می انداخت ...و فاتحه ای برایش می خواندم ....
 چند جمله از امیرخانی که در دفتر خاطراتش با خط درشت نوشته بود :
 یا فاطِمَةُ فَبِعَلِّک َ ما بَرِحْت ُ مَنْ بابکْ
ای فاطمه جان به همسرت علی (ع) قسمت می دهم که من را از در خانه ات دور نکن....
 بِذِکْرِکِ یا سَیِدَتی عاشَ قَلْبی
بانوی من به ذکر تو قلب من می تپد ....
و درباره ماجرای کوچه نوشته بود :
زندگی آن است کز غم این محنت عظمی بمیرم ...
عاشق اگر رنگی از معشوق خود نگیرد ، در عشق خود صادق نیست
او هم مانند حضرت زهرا (س) در سن هجده سالگی با صورتی نیلی به سوی معبودش پرگشود ...
اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک ...
آمین

ادامه ندارد .(یعنی پایان)





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر 5

(g,*

... خیلی نورانی شده بود . وقتی نگاهم به بدنش افتاد بسیار تعجب کردم . چرا که این بدن ، بدن آدمی نبود که با ماشین تصادف کرده باشد . سالمِ سالم بود
... همهمه زیادی از تو حیاط نظرمان را جلب کرد . آقای زارعی ... از آن بالا داخل حیاط را نگاه کرد و گفت : « فکر کنم جنازه رو آوردند . »
بلند شدم ،‌ دل تو دلم نبود . اما ... دیگه ترس نداشتم . واقعاً جمله ی آقای بهجت قدرتی در من ایجاد کرده بود که توان وصف آن را نداشتم .
... سر تابوت را گرفتیم و گذاشتیم کنار میز ، همان میزی که شکل سنگ غسالخانه درست کرده بودند . صدای گریه بچه ها در میان ذکر یا حسین یا حسینشان گم شده بود .
پارچه سفیدی روی بدنش بود ... آرام پارچه را از روی صورتش کنار زدم . با چشمای بسته اش مرا نگاه می کرد . بی اختیار سلام کردم . گویی او هم سلام کرد ...
... خیلی نورانی شده بود . وقتی نگاهم به بدنش افتاد بسیار تعجب کردم . چرا که این بدن ، بدن آدمی نبود که با ماشین تصادف کرده باشد . سالمِ سالم بود .
اما چرا ، تنها خراشی که روی تمام بدنش خودنمایی می کرد ، خراش روی گونه و کبودی گوشه چشمش بود ... آری تمام عشق قدرت در عشق به حضرت زهرا (س) خلاصه می شد و بس. به قدری حضرت زهرائی بود که حتی می گفت من بیشتر ، هیئت هایی می روم که نام حضرت زهرا (س) داشته باشد .... (و حالا او زهرائی شده بود ... هجده ساله با صورتی کبود ... )
هنگام غسل بی اختیار اشک می ریختم و اصلا روم نمی شد که به صورتش نگاه کنم . (حقیقت این بود که من با اشک ، قدرت الله را غسل دادم )
آیة الله اعتمادی مرا صدا کردند و فرمودند : « اقا سید می بینم که انگشتهای دست قدرت الله جمع شده . مثل اینکه چون دیشب در سردخانه بوده انگشت هایش خشک شده ... روایت داریم که مستحب است بدن مرده به همان صورتی باشد که در حال عبادت بوده . لذا بهتر است که شما کمی آب داغ روی انگشتهای او بریزید تا انشاءالله انگشتهایش باز شوند و به حالت معمولی در بیایند ...
انگشتهای قدرت خشک شده بود . چند باری آب داغ ریختم و دستهای او را ماساژ دادم ... برای اینکه انگشتهای مشت شده اش به حالت اول برگردد دستم را داخل انگشتهای او قلاب کردم و .... با کمی فشار کشیدم ... در حالیکه هنوز نوک انگشتانم ،‌ نوک انگشتان قدرت الله را چسبیده بود ... دستم را در دستش شل کردم ....
من دستم را رها کردم اما او دست مرا رها نکرد ....
ادامه دارد ........





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر 4

b

حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .»
جمله ای از حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .»
با دیدن این جمله احساس خاصی بِهِم دست داد ... حقیقت این بود که در جریان امیرخانی  همش احساس گناه می کردم ، اما این جمله اب سردی بود روی شعله های قلبم .
... واقعاً مانده بودم که آخر چه ارتباطی بین قدرت و حضرت آیت الله بهجت وجود دارد . قدرت الله که طلبه صفر کیلومتر بود و هنوز به جایی نرسیده بود (البته از جنبه درسی عرض می کنم ) کجا و ایشان کجا ؟ یعنی شاید در مقامات عرفانی یک شبه قدمهای بزرگی برداشته باشد اما در مقامات درسی یقیناً اول راه بود و به جایی نرسیده بود که حداقل بتواند شاگرد درسی ایشان باشد . آخر معمولاً طلبه ها پس از ده سال درس خواندن به سطح درس خارج می رسند و ان وقت است که می توانند در کلاس درس آیات عظامی مثل حضرت آیة الله بهجت شرکت کنند . قدرت الله که تازه داشت دومین سال طلبگی را پشت سر می گذاشت . پس چه ارتباطی بین آنها بود ؟
تنها جوابی که برای سؤالم پیدا کردم این بود که بارها و بارها از بزرگان شنیده بودم که حضرت آیة الله بهجت چشم برزخی دارند . یعنی ایشان در درجات عرفانی خود به مقامی رسیده اند که حتی می توانند چهره ی برزخی افراد را هم ببینند و از باطن آنها خبر دار شوند ...
.... از اقای زارعی سؤال کردم : « چه جوری شده که آقا چنین جمله ای فرموده اند ؟ اصلاً چه جوری خبردار شده اند ؟ نکنه قدرت از نزدیکان ایشان بوده ؟»
ـ تا اونجا که من خبر دارم از همون روز اول که قدرت الله تصادف کرد و تو بیمارستان بستری شد چند نفر از رفقای مدرسه خدمت ایشان رسیده بودند و جریان قدرت الله و نحوهء تصادف رو مطرح کرده بودند . ظاهراً آقای بهجت همان موقع قدرت را دعا کرده بود و حتی مقداری هم خاک تربت کربلا برایش فرستاده بود که خود این حرکت بچه ها را به فکر فرو برده بود که چه سری است که ایشان تا این حد به فکر قدرت الله هستند . به هر حال دیشب هم وقتی قدرت الله تمام کرد بچه ها صبح علی الطلوع خدمت ایشان رسیدند و جریان رو به ایشان گزارش دادند .
بچه ها می گفتند حضرت ایت الله بهجت وقتی خبر فوت او را شنیده بودند متأثر شده بودند و بعد این جمله معروف رو فرموده بودند که بچه ها روی اعلامیه قدرت الله چاپ کردند . تازه اینکه چیزی نیست ! لابد از بقیه ماجرا هم خبر نداری ؟
ـ بقیه ماجرا چیه دیگه ؟ جریان از چه قراره ؟
جریان از این قراره که وقتی بچه ها از آقای بهجت درخواست کرده بودند که برای نماز قدرت الله حاضر شوند ایشان به راحتی قبول کرده بودند . و گفته بودند من برای نماز او خواهم امد ...
ـ جدی می گی ؟
ـ دروغم چیه ؟
ـ یعنی امروز برای خوندن نماز قدرت الله آقای بهجت می یاد ؟
ـ آره همه هم می دونند . بعد از پخش این خبر از صبح یه ول وله ای تو قم پیدا شده که نگو و نپرس . طلبه های مدرسه های دیگه هم از وقتی که شنیدند همین طور دسته دسته میان مدرسه و منتظرند که تشییع جنازه قدبت شروع بشه .
.... همهمه زیادی از توی حیاط نظرمان را جلب کرد ....

ادامه دارد .... 





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر3

آقای بهجت

ـ حالا توی حجره دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم . فکر دیدن جنازه ی قدرت اذیتم می کرد .... رفتم توی پستو ، توی تاریکی نشستم . چشمم از خیسی اشک دیگر جایی را نمی دید ..... صدای در و دستگیره و پنجره با هم بلند شد . چرتم پاره شد ، ترسیدم . فقط یک نفر توی این مدرسه بود که می توانست این طوری در بزند. یعنی می شه .... ساکت شدم و گریه کردن یادم رفت . خوب گوش دادم ، در داشت از جا کنده می شد .
ـ سید ، سید ! باکن ببینم بابا !
صدای داوود بود ، حوصله اش را نداشتم ... می خواستم خسته شود و برود ، ولی او ول کن نبود .
ـ این کارا چیه ؟ واکن ببینم ، کارت دارم ! دیدم رفتی تو و در رو بستی . واکن که کارت دارم !
ظاهراً کلکم نگرفته بود . بالاجبار بلند شدم ، پرده را کنار زدم و در را باز کردم .
ـ خواب بودی ؟
ـ نه ، بیا تو .
ـ مرد حسابی الآن وقت قایم شدنه ؟
آمد تو ، حیاط مدرسه شلوغ شده بود و صدای همهمه از همه جا بلند بود .
ـ لباس بپوش بریم که کار داریم !
ـ کجا ؟
ـ پایین ، زیرزمین دیگه !
ـ واسه چی ؟
ـ واسه چی یعنی چی ؟ مگه بچه ها بهت نگفتن ؟
ـنه !
ـ راستش می دونی که قدرت الله خیلی عاشق حضرت زهرا بود .
ـ خب .
ـ حتماً هم می دونی که خیلی علاقمند به سیدها بود .
ـ آره این رو هم می دونم .
ـ حقیقتش اینه که امروز صبح وقتی بچه ها توی حجره ش دنبال وصیت نامه می گشتند ، دیدن تو یکی از نوشته هاش آورده :« دوست دارم سیدها من رو بشورند »
ـ الحمدلله چیزی که زیاده تو مدرسه سیدِ !
ـ اخه مسأله فقط این نیس ! چند روز پیش قدرت الله منو کنار کشید و گفت :« داوود جان اگه یه روزی من مُردم به سید حسین بگو قولی که دادی فراموش نکنی » اون موقع اصلا حرفش رو جدّی نگرفتم ، اما دیشب که جریان ماه رمضون رو از بچه ها شنیدم ، فهمیدم که خبری بوده و قدرت از قبل خبر داشته و اون حرفش هم بی حکمت نبوده ...
پاهایم سست شد .... حرفهای داوود مثل پتکی بود که بالا می رفت و روی قلبم فرود می آمد . آرام گوشه ای نشستم و بی اختیار گریه کردم ... داوود هم ... مثل من گوشه ای از حجره زانوی غم بغل گرفته بود و گریه می کرد . .... آقای زارعی و محسن با هم وارد شدند ... محسن صدا زد : « سید جان پاشو ... پاشو که خیلی دیر شده پاشو سر و صورتت رو آبی بزن و وضویی بگیر و بیا پایین . راستی شال سبزت رو هم بنداز . دو سه تا دیگه از بچه ها هم قراره کمکت کنند . اونها هم شال سبز می اندازن .... »
محسن دست داوود رو گرفت و با هم خارج شدند .
آقای زارعی : « ... می خوام برم این اعلامیه های قدرت الله رو بزنم جلوی مدرسه »
ـ اِ ... اعلامیه هم چاپ کردید ؟
ـ ... بچه ها از دیشب که خبر رو فهمیدند همه دست به کار شدند و هر کسی یه کاری می کنه ....
یکیش رو داد به دستم و گفت :« ببین چه طوری شده ؟ »
اعلامیه را گرفتم ، داشتم شاخ در می آوردم . جمله عجیبی روی اعلامیه جلوه نمایی می کرد ....
جمله ای از حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان (قدرت الله ) قطعا .... »

ادامه دارد .....





کلمات کلیدی :
آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر2

 

نماز شب

 

فردا صبح با پرس و جو از بچه ها فهمیدم که اسم این پسره قدرته ، قدرت اله امیر خانی ! " قدرت خدا رو بنازم چه موجوداتی خلق کرده ! " خلاصه این اولین برخورد من با قدرت الله بود . برخوردی که باعث شد اصلا ازش خوشم نیاد ! اما چند ماه که از این جریان گذشت ، کم کم باهاش اشنا شدم . یعنی او خودش را به زور  با من اشنا کرد! بعد از ان جریان هر وقت مرا می دید اول سلام می داد و بعد با خنده بی مزه ای کله اش را بالا و پایین می کرد و می گفت :" اقا سید ما چاکرتیم !" همش فکر می کردم با خنده هایش دارد مسخره ام می کند. دوست داشتم جواب سلامش را ندهم ، اما نمی شد. بالاخره با ما رفیق شد....
هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح برای نماز شب بیدار می شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه می خواند . یک اورکت معمولی و خاکی تنش می کرد و کلاهش رو هم می گذاشت تا مثلا شناسایی نشه ! اما جالب این بود که همه می شناختنش !!!!
بعدها فهمیدم که نه بابا، این پسره مدلش همینطوری هست ، یعنی با همه همین جوریه ، زود گرم می گیره و رفیق می شه . به قول معروف زود خودمونی می شه . کم کم بیشتر با هم اشنا شدیم. 18سال بیشتر نداشت . پشت لبش تازه سبز شده بود ، اما از حق نگذریم خیلی بچه پرکاری بود . پرکار و معنوی و درس خوان . پارسال شاگرد اول مدرسه شده بود و امسال طلبه سال دوم مدرسه حقانی بود .
هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح برای نماز شب بیدار می شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه می خواند . یک اورکت معمولی و خاکی تنش می کرد و کلاهش رو هم می گذاشت تا مثلا شناسایی نشه ! اما جالب این بود که همه می شناختنش !!!!
هر کس به شوخی چیزی بهش می گفت . داوود می گفت :" نمی دونم چرا وقتی با این قیافه می بینمت یاد کارتون رابین هود می افتم ، وقتی که تو مسابقه تیراندازی خودشو شکل مرغ درست کرده بود!!!!"
منم به شوخی بهش می گفتم :" قدرت جان می دونی با این استتاری که شبا می کنی شکل چی می شی؟"
ـنه شکل چی می شم ؟
ـ شکل کبکی که سرش رو کرده زیر برف و فکر می کنه بقیه نمی شنا سنش ! بابا ، تو همین طوری هیکلت تابلو هست ، با این کلاه و بساطتت دیگه می شی تابلوی نئون !!!
می خندید و می گفت : جون من راست می گی ؟ اگه راست می گی بگو دروغ می گم !!!!
همیشه چند تا از این جمله های بی سرو ته آماده داشت و این موقع ها نصیب آدم می کرد و سر بحث رو کج می کرد . اما از حق نگذریم که عجب نمازشب هایی با حالی می خواند... وقتی به سجده می رفت ادم اوج زیبایی ارتباط یک بنده مطیع رو پیش مولای کریمش به چشم می دید .
... قدرت بعد از اینکه نماز شبش را می خواند نزدیک یک ساعت مانده به اذان صبح ، نوار مولای یا مولای ـ مناجات جضرت امیر (ع) ـ را می گذاشت پشت بلند گوی مسجد . صدای ملایم این نوار اکثر شبها فضای داخل مدرسه را ملکوتی می کرد و علاوه بر آن بچه هایی رو که برای نماز شب خواب مانده بودند بیدار می کرد ...بعد از انکه نوار مناجات امیرالمؤمنین رو پشت بلندگو می گذاشت از مدرسه خارج می شد و می رفت نانوایی. با نانوایی کنار حرم قرارداد داشت ، اولین نفر نزدیک صد عدد نان می خرید برای فروشگاه مدرسه ... بر می گشت به مسجد ، دم دمای اذان صبح شده بود . نماز جماعت را برپا می کرد . بعد از نماز جماعت هم مسئول برگزاری زیارت عاشورا بود . اگر کسی را پیدا می کرد که زیارت عاشورا بخواند که هیچ و گرنه خودش می خواند ...
هر مراسمی که توی مدرسه انجام می شد سر و کله ی امیرخانی پیدا بود . به قول یکی از بچه ها کنترات کار می کرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حالیش نبود!!!
بعد از زیارت عاشورا ، مسئول برگزاری صبحگاه مدرسه هم بود. چند نفر از طلبه ها که علاقه به ورزش صبحگاهی داشتند دور هم جمع می شدند و دور حیاط مدرسه می دویدند و نرمش می کردند . البته نه مثل نرمشهای معمولی. شرایطی داشتند . فی المثل : امیرخانی به عنوان سرگروه هر روز با لباس سراپا بسیجی ، با پوتین و پاچه های گرد کرده جلوی صف صبحگاه حا ضر می شد و با ذکر یا علی ورزش را شروع می کردند . او ذکر می گفت و بقیه هم در حال دویدن جواب می دادند .
ـ امام اول .... ـ علی
ـ فاتح خیبر ... ـ علی
 ـ همسر زهرا...  ـ علی
ـ شیر دلاور ... ـ علی
ـ بدست ابن ملجم ... ـ علی
ـ شهید دین شد ...  ـ علی
و الی اخر . ذکرهای بسیار زیبایی را با اهنگ خاصی ترتیب داده بودند و پشت سر هم می گفتند . این ذکرها حال و هوای خاصی به مدرسه می داد . مثل مارش عملیات بود.
آخر تمامی این صبحگاه ها هم معمولا با شوخی و شیطنت همراه بود ... بعضی وقت ها صدا می زد :" برای سلامتی روح ستارخان و باقرخان صلوات !!! "
بعضی روزها (معولا روزهای سرد) که کسی حال دویدن نداشت ... قدرت اله بود و  حوض خالی ! هرچند او انقدر سمج بود که این مواقع هم به تنهایی دور حیاط می چرخید و صبحگاه را برگزار می کرد.
خودش می گفت و خودش هم جواب می داد ...
... بعد از مراسم صبحگاه باید لباسش را عوض می کرد و می رفت تا فروشگاه را باز کند . اخه مسئول فروشگاه هم اون بود ...
الان وقتی به کارهایش فکر می کنم تعجب می کنم که چطور این همه کار را انجام می داد ، بدون اینکه خسته شود ! این هم از قدرت خدا بود !
... هر مراسمی که توی مدرسه انجام می شد سر و کله ی امیرخانی پیدا بود . به قول یکی از بچه ها کنترات کار می کرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حالیش نبود!!!





کلمات کلیدی :
   1   2      >